ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )

416

مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )

مجلد ياد كنيم تا كتاب اندام اندام بنرود و [ 1 ] اللّه تعالى على ذلك معين و به الثقه . ( 271 - آ ) باب الحادى و العشرون اندر لقب پادشاهان عجم و شهرهاى مشرق و بعضى از هند و زمين مغرب و القاب خلفا و سلاطين بعد از رسل عليهم السلام بدانك پيغامبران را و پادشاهان و تركان را هر جايگاه بيرون از نام بلقبى خوانده‌اند ، بعضى تعظيم را و بعضى آنك در الفاظ مردمان روان گشتى ، و بدان معروف بودندى ، و هنوز از آن جملت بعضى بر نسق مانده است و بعضى درين ايام ديگر نوع گويند از عهد قديم باز ، و اگر چه بهرى خود ازين ، بجايگاه گفته آمدست و مجمل اينجا از هر چيزى ذكرى كرده شد تا آسان‌تر توان دانست ، و ابتدا بذكر ملوك عجم كنيم ، تا القاب رسل موصول باشد . [ به ] لقب خلفا و سلاطين اندرين عهد سنهء عشرين و خمسمائه ، تا روزگار افريدون زمين ايران را هنيره [ 2 ] خواندندى ، و هوشنگ و طهمورث و جمشيد و را پيشدادان و پادشاهان هنيره گفتندى ، چون افريدون اقليم رابع را بايرج داد زمين ايران نام نهادند [ به ] اضافت ( 271 - ب ) نام او [ و ] تا بعهد زوطهماسب [ 3 ] همه را شاه خواندندى ، و چون قباد آمد ، زال او را كى لقب نهاد يعنى اصل ، و همه را چنين خواندند ، و چون روزگار اسكندر سپرى شد بعد از آن اشكانيان بودند كما بيش چهارصد سال ، چون اردشير پاپك سر تخمهء ساسانيان برخاست ، او را

--> [ ( 1 ) ] با اين تاكيد معلوم مىشود ندانسته است كه كتاب مجمل التواريخ بيش از همه كتب اندام اندام رفته است ! [ ( 2 ) ] رسالات پهلوى : خونيرس ، با واو مجهول ، و چون ( خ ) در لفظ پهلوى با ( ه ) يك حرف و غالبا با يك ديگر متبدل شوند مانند ( ارتخشتر - ارته‌شير ) و ( خوب - هو ) و غيره و امروز مانند ( خندق - هندق ) و غيره و بيشتر لغاتى كه آخر آنها در لفظ پهلوى ( س ) باشد بعد از اسلام آن سين ( ه ) شده مانند ( گاه - گاس - پادفراس - پادفراه - مس - مه - ماس - ماه ) و غيره و بنابر اين ( خنيرس ) هنيره شده است - و اين لغت در كتب عرب ( خنيرث ) ضبط شده است ، بمعنى اقليم وسط و ناف زمين كه اقليم چهارم باشد . [ ( 3 ) ] زو اضافه بتهماسب يعنى پسر طهماسب .